گنجشك هاي زنگ زده
چه قدر غم انگیزه یه ماشین با شیشه های دودی از کنارت رد بشه و تو مطمئن باشی آشنایی تو اون ماشین بوده که تو رو ندیده گرفته و بعدتر مطمئن شی که تا حالا اون ماشینو ندیدی
که خسته ام دیگر در هوای تو بودن
به روزنامه ای در صبح های تو بودن
به دست کوتاهم ، چشم های خرمائی ت
به مزه ی گس دادن میان تنهایی ت
وحید نجفی
نشسته کنار شیشه و زل زده بهم
میله رو محکم تر میگیرم
- بش شماره بدم
- شاید بتونم آخر مسیر کنارش بشینم
- شاید فردا باهام بیاد بیرون
- شایدم هفته بعدش همه چی تموم بشه
اون وقت همیشه مجبورم صندلی پشت سرمو نگاه کنم تا مطمئن بشم هیچ دختری پشت سرم نیس
میرم کنار راننده جلوی در وایمیسم و میذارم باد و بارون بخوره تو صورتم و فکر کنم بارون منو یاد کی میندازه
بغلم کن پتوی غمگینم!
بعد صد سال و قرن! تنهایی
بغلم کن که آتشم بزنی
توی این خانه ی مقوّایی
سید مهدی موسوی
هندزفری رو کردم تو گوشم , صدای رعد وبرق وبعد
How can you see to my eyes....دلم میخاد صورتمو بکوبونم تو کیک تولدی که رو پام گذاشته و کناره هاشو خوردم به آدمایی نگاه می کنم که توی پیاده رو راه میرن و آدمی که کنارم پشت فرمون نشسته میخام داد بزنم Bring me to life…
دارم انگار می روم حتی
از خیالات خویش هم کم کم
نگرانم نکن عزیز دلم
من خودم را به زور می فهمم
زهرا اعتمادی
-چرا وقتی بات حرف می زنن نگاشون نمی کنی ؟
- هان ؟]نگاش می کنم [
- تنهاییمو دوس دارم . می فهمی ؟] سرمو انداختم پایین [
-هان؟ ]زل زده به من [
تنها جوابی ساده ... میخواهم بدانم
یک روز جای من بمانی ، می توانی ؟
الهه ملک محمدی
بذار فکر کنن دیوونم بذار فکر کنن روانیم بذار فکر کنن ثبات روانی ندارم . ولی احمق نیستم وتک تک این حرفا رو تو چشاشون می خونم بی خیال...
صفردر خود شکسته ،مدتهاست
پاره های تنش لگد شده اند
به بهای نبودنش اما
همه ی هیچ ها «عدد» شده اند
سمانه رضایی
خرداد میاد با بوی خون , کبودی جای باتوم, حس آزادی موقت , اعترض دائمی و این اتیشی که هنوز دودش داره به چشمشون میره
هیچ چیز مهیب تر از زخمی کردن غرور یک قوم نیست / عبدالکریم سروش
به آدم توی آینه زل زدم و این که هر لحظه حس میکنم قراره مشت بزنم توی صورتش آآآخ که اگه می شد کاش جای اون دختره توی فیلم آستیگماتا بودم و کشیش رو می کوبوندم به شیشه حموم...
آیینه های تخت بزرگت نمی کنند
حتی اگر به زور محدّب بزرگ باش
خوی درندگیّ خودت را نشان بده
وارونه هم اگر بنویسند گرگ باش
معصومه لمسو
از روی بسته اش دس می شم روش یه حس خاصی داره از اینال که یه طرفش نوشته تیز و یه طرفش stainless steel خیلی وقته که از اینا دست نگرفتم ژیلت هم راحت تره و هم جای زخمش کوچیکتر و هم مدام کسی توی سرم داد نمیزنه بکشش روی دستت
از من بگیر حالت وابستگیم را
مثل ِ شب ِ کش آمده پیوستگیم را
بیرون کن از تمام تنم خستگیم را
دست مرا بگیر به خواب خودت ببر
فاطمه اختصاری
از تیر بدم میاد از این که مجبورم یه سال بزرگتر بشم از این که یاد ساناز بهشتی و آزیتا میزبان میفتم از این که ... از این که ... از این که به خرداد مسخره وصله (یاد ساعتم میفتم که خیلی وقته نشونه ی 2 اون کنده شده یا 1 یا 3 کاشکی می شد تیر روهم از سال کند یا خرداد بود یا مرداد...)
فرار می کنی از حال سمت آینده
که باز رو به جلو رفته از در عقبی...
صدیقه حسینی
یاد این حرف خمینی افتادم که می گفت گرگها همیشه شبها رو به م می خابن چون به هم اعتماد ندارن (منظورش آمریکا و شوروی و انگلیس بوده) اما خود رژیم الان با خودش درگیره مجلس با دولت دولت باخودش و همه با هم
خمینی شخصا آدم خوبی بود . اما نظریات نادرستی داشت. به علاوه از سرکوب مخالفان خود ابایی نداشت. هم چنین او برای زندگی فردی انسانها ارزشی قائل نبود. زیرا آن را منبعث از اراده ی پروردگار می دانست. / عبدالکریم سروش
و اما شعر ...
بسته های گوجه سبز
چهارده تا که شدند
مادرت همه چیز را فهمید
ترشیشان
کوچکیشان
و این که زود تمام میشوند...
می روم
کفشهایم را در آورده ام
بیدار نخواهم کرد
نه تو و
نه گربه های بی شام خوابیده ات را
چیز با ارزشی برایم نمانده
تا حداقل این آشغال جمع کن ها دنبالم بیفتند
ین تخت خواب دو نفره را
بایدنصف کنم
قرصهایم را
سر وقت بخورم
خاطره هایت را
ساعت9 پشت در بگذارم
و صورتم را
روزی سه دفعه بشویم
شاید بیدار شوم
تا دوباره...
من احمقم,خرم,روانیم,اما تو خوب باش...
از آخرای دبیرستان هرچی تست بود کردن تو حلقمون هرچی خوشی داشتیم گرفتن تا بتونیم بیایم دانشگاه . ولی هیشکی نگفت اگه اومدیم دانشگاه و بلد نبودیم زندگی کنیم چی ؟
ما می توانستیم بی شک روزی اما
امروز هم آیا دوباره می توانیم؟
حسین منزوی
نگام میفته به مانیتور بغلی هردوتامون داریم "غزل پست مدرن" می خونیم . بلند می شیم . شروع می کنیم به حرف زدن از پست مدرن, از خودمون, از شعر, از دانشگاه وبعد شماره های هم رو می گیریم
دلم این روزا برا افشین حیدری تنگ شده. الان تنها کسی هستم که صبح های غمگین سه شنبه غزل پست مدرن میخونم توی تنهایی سایت دانشگاه
پابه پای شب تو گریه کند
اتوبان شهید بابایی
هشتصد اسم توی گوشی توست
تا بفهمی چقدر تنهایی
منصوره لمسو
هنوزم بادبادکامون لب بومه .......
پوریا میررکنی چند روزی بود این مصرعو تکرار می کرد شبش که برگشتم خونه تو اهنگام دنبالش گشتم
نمیدونم به کجا ولی به جایی میبردم که هم دوسش دارم و هم متنفرم ازش
یه جور خلا حسی بهم میده خالی از هر حسی
دلم برا انجمن تنگه با بچه هایی که ادبیات درد و دغدغه اس براشون
یک چای نیم خورده ، کمی صبح روی میز
یک بچه سوسک جای کسی روبه روی من
پریسا کاوسی
مهدی موسوی مینویسه تو حکم سه نفره گیر افتاده ولی هفت تایی بالا رفتن دامنه اش ... دکتر شاید هفت دست رو گرفتی . (خیلی مسخره اس) ولی امیدوار باش .
می میرم از اندوه این بی سرزمین مردن؛
ایران من طاقت بیاور؛باز ایران باش...
بهار حق شناس
واما شعر...
به عنوان تکلیف کارگاه فاطمه اختصاری
این روزها سر میشود طاقت بیاور
سیگار و بغض و اشکهایت را بیاور
کز کرده تنهاییت در آغوش چمدان
وا شد به رویت یک دریچه رو به زندان
هل می دهی با خاطراتت کودکت را
او پاک میکرد اشکهای عینکت را
یعنی برم بالا مامانم دیده میشه ؟
با اشک می خندی و میگی آره میشه !
شایستی رفته پشت اون کوهااای قصه
اونوخ یه دیو گنده مامانم رو بسه
آرام از عرض تو رد می شد خیابان
بابا بگو که مامی برمیگرده الان
می لغزی از کف پوشهای لیز خانه
به روزهای خسته ی بی مادرانه
آرام می بغضی میان جیغ هایش
اورفته, اورفته نبرده ردپایش
1
صبح ها
روزنامه به دست
از مسیر هیشه می آید
و شبها
با عینک کائوچویی اش
پیپ می کشد
و به مرگ مولف فکر می کند...
صندلی لهستانی انتشارات
■
2
ارام گام بر می دارد
- با کتانی ها ی مشکی-
پشت ردیف کاجها
قبل از هم آغوشی
بالهایش را جدا کن
فرشته را که خوب اخته کردی
پرهایش را
توی بالشت بگذار
کابوسهای این عصر
تمامی ندارد
■
3
هویج را که برداری
نه دماغی برای اسفند می ماند
و نه دلی برای آدم برفی
و روسیاهیش
می ماند به...
... مرغ های شکم پر
■
4
نه طعم رضایت
و نه بوی اشک دارد
این سکوت
بهتیست
که ویرگول بین نامهامان آن را می فهمد
و...
با کنت های قرمز من دود میشود
از خاطرات رنگی این بچه گرگها
تو فکر میکنی به همان روزها که تف
شد زندگیت به صورت آدم بزرگها
تا دوباره...
بدون مقدمه بخوانید یک مثنوی کوتاه یک داستان و یک سپید از من
بگم که مثنوی رو قبلن گذاشته بودم اما الان از نظر وزنی اصلاح شده و کمی ارز لحاظ محتوا
خسته ام خسته تر از آینده , توی این روزهای تکراری
دو سه قطره به بغض من مانده توی کابوسهای دیواری
پشت عکست سه ماه آینده رو به دیروزهای نافرجام
توی جیبم سه بطر اشکم بود,دو سه ساعت به لحظه ی اعدام
تو مرا دست می/ تکان دادی روی آن فرشهای ماشینی
سردی لحظه ای به جا مانده جان آن پلک های تزئینی
بوی بی عاری نگاهت داشت- لحظه های شکسته ی بی گاه-
با تف افتادم از تن گیجت, دو سه قطره و بعد تنها آه
----------------------------------------------------
[سرش درد می کرد.]
نون تست رو گذاشت کنارآب پرتقال
- امروز شیفت توئه
- باشه یه دس دیگه pes بازی کنم میام
جلوی آینه به موهاش زل زد
- زیر چشام گود رفته
- مال بی خوابیه
- می خوام موهامو رنگ کنم
- بلوطی کنم نه فندقی
-سکوت...
###
- دوست دارم
- شوخی می کنی
- نه کاملا جدیه بذار دوست داشته باشم بدون خواسته ی متقابلی ازت
- دوباره از اول صبح نشستی پای تلویزیون
- می خام هواشناسی رو چک کنم آخه گوشیم خرابه
- خیلی احمقانه اس مثل این می مونه که یه استاد ریاضی هر روز چک کنه ببینه 2+2 جوابش 4 میشه یا نه!؟
###
[صدای سیفون بلند شد]
- لباسامو شستی؟
- می تونی صبر کنی از توالت بیای بیرون بعدش حرف بزنی
- لباسامو شستی ؟
- دادم خشک شویی . خودت بگیرشون
- یه تیکه نون تست بخور تا معده ات اذیتت نکنه
[صدای لولای فلزی بلند شد.]
نوار بهداشتی !
- سه ماه خونه نبودی.حالام که اومدی پریودی ؟
آخه....!
- خفه شو
-من خفه شم یا تو که هرشب با یکی می خوابی؟
-میتونم . به کسی هم ربطی نداره!
[عمو نوروز در رو به هم کوبید و ننه سرما دنبال ژلوفن می گشت.]
2011 نوروز مبارک.
------------------------------------------------
شمشادها قد کشیده اند
بابرگهای کوچکشان
سیاه تر از کلاغ های موسمی
و بلندتر از داربست های شهر
زخمهایم سرباز شده اند
ایران هم که نباشی
سال تحویل چیز دردناکی است
درد ناکتر از باتومهایی که
عاشقانه هایت را زمزمه می کردند
و شمشادها هنوز بزرگتر خواهند شد
به نام او که نیست می دانم ...
آدم (!) می مونه تو بعضی روزها باید گریه کنه یا بخنده نمی دونم این روزا تا کی ادامه داره شایدم شده یه سیستم بسته فقط ماییم که عوض میشیم و روزا همون روزاست
فندک میزنم
کام عمیقی میگیرد جوان
زخم سینهاش را میخاراند
میپرسد: "گلولهها چرا این همه داغاند؟
آرش شفاعی
تا اسم تغییر میاد می ترسم و یاد قلعه حیوانات می افتم آب از سرما که گذشته اما توی مصر ... (این دور تسلسل همیشگی است)
چراغها شکستند در خنکی باران
و سمت دیگری تاریک ماند برای همیشه
نگران پله هایی
که هیچ عابری را نمی رساند .
پرستو فریدونی
بعضیا به تخریب راضین بعضی به زیر آب بعضیا میخان شونه ات پله های نردبونشون باشه اما بعضی ها ...
تمام خاک های اطرافش را کند
تا بر فراز بلندی ایستاده باشد
دکتر سید مهدی موسوی
دیدن یه فیلم تازه شنیدن اهنگهای اروم وخوندن از اول تا آخر کتابای نابو کف بدون پلک زدن یا لمس برگه های داغ مجله ی خودت ....همه مون به شادی های کوچیک زنده ایم. (کاش درک کنند)
که با تمام غرورم، که با دلِ مَردم
خبر دهید به باران که گریه می کردم
دکتر حمید سهرابی
بعد از مدتها اومد کسی که همه ی رویای من و بخشی از رویای شماست باران ...
باران یک ساعت که می بارد
بام هایِ فرسوده ساعت ها چکه می کنند.
رسمِ عجیبی ست
به تشنه گی یِ کاسه ها
قطره
قطره
آب می دهند
کروبِ رضایی
بشنوید : گریه کنم یا نکنم از گوگوش
sweet novemberببینید :
و بخوانید :ما دانه دانه سنگ می خوریم از کروب رضایی انتشارات فرهنگ ایلیا که دغدغه های شعری نویی را نشان میدهد با زبانی نیمه متفاوت
و اینکه شرمنده بابت تاخیر بخوانید چند طرح از من را :
1)
و دستهای مترسک پر از کلاغانی است.
-به عشق بازی گنجشک و سیم خیره شده -
که بر بکارت سرخ غروب می گریند!
)
چمدان رابسته ای
عکسها , فیلم ها , خاطرات
همیشه پشت دور بین بوده ام
)
تمام منظره این بود نیمکتی تنها
و چشم های پنجره
از هرم نام تو می سوخت
بخار همه جا را گرفت
)
دنباله ی نارنجی بادبادک
در آسمان
نفهمیده
حق تعرض به گور هواپیماها را ندارد
تا دوباره ...
به کلاغ های این شهر که دلشان برای دود لک زده
فوتونهای ناقص الخلقه
صندلی لهستانی دسته دار1 را می آورم و می نشینم پشت پنجره،«ها» می کنم ؛چیزی روی شیشه نمی نشیند ، دست می کشم: انگار قلم موی سه سانتی را روی بوم کشیده باشم
پارک ، فواره ...پیرمرد... «همان منظره ی همیشگی»
[فنجان سرامیکی را می گذارم روی میز]
روز اولی که منظره را دیدم ؛خوشحال شدم. اما وقتی بجای منظره،یک تصویر freeze 2 شده جلویت.... کاش جای پنجره دیوار بود کاش!
ولی انگار نیمکت را رنگ زده اند .می خواهم بگویم که.... پیرمرد می نشیند. دست به پیشانی ام می ..می می خورد به عینکم منظره همان است. فقط عینک من ...
[آب را می ریزم ... ذهنم می پرد به“Hot water not boil water”3]
از کناره های بخار نگرفته به آسمان نگاه می کنم و بعد به زمین که هردو خاکستری اند : یکی کثیف، یکی آلوده...
[کاپوچینو را می ریزم توی فنجان ]
روی ساختمان نیمه تمام دیوار می چینند.4 حرکت آجرها بک گراند5 غروب را به هم می زند .و فوتون ها را می ریزد به چشمم
دور میز راه می روم. مجبورم چراغ را ..... اصلا کسی نیست که به خاطرش مجبور هم باشم .آرام می گویم «تاریکی بهتر است.»
به همه چیز نگاه می کنم چه قدر عوض شده اند از تاریکی می ترسیدی یادم هست!
این یکی آباژور ....شاید مجسمه بوف کور5 ...شاید هم .... چراغ را روشن می کنم
[ همه چیز رنگ می گیرد]
پارک هنوز تاریک است. پیرمرد بلند می شود
روزنامه را از روی میز بر می دارم و ادامه روزنامه پیرمرد را می خوانم ....... «صفحه ی حوادث»
[ جرعه ی اول گلویم را می سوزاند]
1
.اشاره به شعر حافظ موسوی
2.freeze کردن : نوعی effect برای برای ثابت نگه داشتن لحظه ای از فیلم
3.نوشته ای که پشت بسته های کافی میکس می توان دید
4.اشاره به داستان ماری از ولادیمیر نابوکف
5.Background
6.نام داستانی از صادق هدایت با طراحی logoرضا ممیز
پیشنهاد : بخوانید شعر های پریا کاوسی را که بسیار پخته تر از سنش می نویسد
به نام او که نیست.... می دانم
13 را دوست دام مخصوصا اگر مرا یاد محسن خدایار عزیز وسرخپوستش بیندازد
13 اذر امروز سابقه وبلاگیم به 4 سال رسید ( البته وب قبلیم ف ی ل ت ر شد و بعد حذف شدم و بعد بلاگفا و الانم چند ماهه پرشین بلاگ) این پست برای کسایی که وباشون رو دوست دارم و پی گیر می خونم
پادیر
نارنجی غروب
نیلی آسمان
چشمانت را
با کدام ...؟
.....می مانم
مثل خورشید
در
گرگ و میش ....!
دکتر سید مهدی موسوی
نه
به تو می رسم
و نه!
از تو دور
کلاغ آخر قصه های شهرزادم
مهسا زهیری
سرما
بخار
همه ی شیشه را گرفته
اما
نامهای روی شیشه
هنوز جان دارند
جوجه کلاغ و همستر ش
در باد می دوی
و من
شاعر می شوم
واژه ها
به قلاب گیسوانت آویزانند
آرمان صورتگران (داداش عزیزم )
نرده های زنگ زده ی ایستگاهی هستم
که
رفتنت را می بینند
اما
هر گز چمدان را.... نخواهد بست
ردپای (سیاه مشق سابق)
ابرها
بر مردمکم می دوند
و ماسه ها
خط چشمت را
تازه گرمای لبهایت را ....
وگرنه موج ها هنوز منتظرند .....!
دلنگار آبی (راهیل)
آرام ، آرام
جریان داری
بازتاب نور
برکه ی قدیمی
محسن خدایار
داستانی بی سر و ته
سیگاری
روشن شده از فیلتر
سعید کربلایی
پیچک ها بالا می آیند
نور نور نور
همین خلسه ی صبح را دوست دارم
سحر بختیاری
1001 ، 1002
همه ی بره های خوابم را
خورده اند گرگها
کابوس خواهم دید
می دانم
هستی مهر نیا
بند ، بند
پاره ، پاره
جا ی خالی احساسی
قلبی را سلاخی کرده اند
صدای ساطور
لیلا حیدری
چراغ را
خاموش می کنی
چمدان را
می بندی
حداقل ....
پرده می افتد
و مهدی بردبار
دستمال یاسی را
در باد تکان می دهی
بر ناموازی ریلها
مردمک می کشم
نفسی عمیق تر
مگر
دود قطار خاطره ات را ببر....د
آه........
آمریکانو
به جیغ1 روی دیوار نگاه کرد. شاید هم جیغ او را، اصلا می خواست جیغ باشد . لب هایش را آّبی کند؛ و موهایش را قهوه ای با رگه های بنفش روی دیوار چشم گرداند؛ چیز دیگری نبود. (چیز مهم..!)
]شعله را روشن کرد؛زرد ، کم کم آبی [
باید بوم را آماده می کرد. (آماده اش کرده بود! )صدای آهنگ را زیاد کرد. شاید پری دریایی2 بود شاید هم.... قلم مو را برداشت ؛آرام، آرام یک دریاچه ولی وسعت رنگ زیاد شده بود، باشد آسمان ... باز هم بیشتر شده بود؛ قلم موی بزرگ را برداشت؛ و با آبی نفتی بوم را پر کرد . چشمش را بست؛ و ابرهای پنبه ای کوچکی که ،.... صدای 3God father بلند شده بود. گوشی را جواب .... اصلا زنگ نخورده بود؛ اصلاsilent بود اصلا... اصلا
] بخارهای داغ کم کم بالا می آمدند. [
کلاغ درست می نشیند ؛روی کاج رو به خانه و شروع می کند: ﻗ....ﺎر ، این بار جیغ می کشد می رود پشت پنجره و برگهای سوزنی را جمع کند دستش زخم می شود دو قطره خون قرمز قرمز؛ لعنت به این تنهایی ، لعنت !
شروع می کند به راه رفتن
]حباب های ریز ته ظرف جمع می شوند.[
کتانی اش را برمی دارد که ... و می گذارد سرجایشان برود بیرون چه کار کند ؟ راه برود تا سرما بخورد و نخورد4 ! راه برود تا کودکی با لباسهای یاسی ببیند که می خندد و بلافاصله با شال کاموایی لبخندش را بپوشاند.
..... می پوشدشان .....
] حبابهای ریز و بخار بالا می آیند [...
می رود «کافه کتاب» پله های چوبی پر سرو صدا را پایین می رود یاد قطار مشهد – سمنان5می افتد سرش گیج می رود و باز یادش می آید که والپرات6 را برای سرگیجه .....اصلا به او چه که .....
- چی می خورﻳ...
- آمریکانو یا هر چی تلخ تر..
] صدای آب توی ظرف می پیچد... [
-می شه بشینید روی صندلی ته کافه؟ .... آخه !
- نه!
- می خوام صندلی جلوم خالی باشه
داغی فنجان سرامیکی دستش را می سوزاند؛ دست می کشد. بخارهای تلخ توی چشمش می رود و دوباره خاطره هایش سرریز می کند پول را می گذارد روی میز
زیر باران به راه می افتد ، می نشیند ، حتی اگر می شد می خوابید7
]آب سر می رود[
گریه می کند بعد از شش ماه .....
] شعله خاموش می شود.[
یک دسته کلاغ از او می ترسید
هر صبح هوای تازه را می گندید
این برگ سیاه بر زمین ماسیده
تنهایی کاج باغ را می فهمید
1- نقاشی ای اثر ادوارد مونش
2- یکی از باله های چایکوفسکی
3- پدر خوانده فیلم جاودانه ی تاریخ سینما
4- نقل قولی از صادق هدایت
5- سفرنامه ی دکتر سید مهدی موسوی
6- VALPROATE Sodium یکی از دارو های ضد تشنج
7- شعر صدای پای آب سهراب سپهری
احمد میرطاﻟﺒﮯ
پ . ن : حال درستی ندارم کم کردن 12 کیلو وزن وقتی وزن عادی ات 60 باشد ....
آن قدرها هم حالم بدنیست که بگویم خوبم..............
آمده ام با یک داستانک و دو رباعی واره
رنگین کمان روغنی
از واگن که پیاده شد خط قرمز را گرفت و به سمت خروجی حرکت کرد . یک، دو،... نه تا !« یکی از پله ها کم شده دارم دیوونه میشم.» دستش را روی نرده ها چوبی مترو، که گرمای مطبوعی به او می داد گذاشت . به عکس روبرویش نگاه کرد. دخترک توی بغل مادرش آرام گرفته بود ، چشمان دخترک فقر و دستان مادر ترس از قاچاقچیان را فریاد می زد" عکس خبری سال" کمی پایین تر از این تیتر سفید، دو نوار آبی و نارنجی شبیه نوارروی واگن ها یی که بی اعتنا از کنارش رد می شدند کشیده شده بود
از پله ها بالا آمد پشت دستش رطوبت را حس می کرد. « کاش افتابی بود . خیلی بده وقتی میخوای کاری رو تموم کنی هوا بارونی باشه . خیلی بد »
زیپ ساک دستی اش را به آرامی باز کرد تا چترش را در آورد ولی به همان سرعت بستش .
کمی جلوی کافه مکث کرد . آگهی استخدام را این جا دیده بود. دو روز کار در هفته با حقوقی عجیب . وارد کافه شد و پشت بار نشست «کیک گردویی با قهوه بدون شیر بدون شکر» کافی من گفت : «مثل همیشه».از این کلمه متنفر بود آخر بدون شیر و شکر هر دفعه با دفعه قبل فرق داشت ولی مثل همیشه ، همیشه مثل خودش بود .
روی صندلی کناری دختر روی خودش خم شده بود. وداشت چیزی می نوشت احتمالا با نامزدش دعوا کرده بود . ول برای دعوا خیلی زود بود.قهوه ی تلخ را خورد هر کاری کرد نتوانست به کیک لب بزند مثل سنگ سفت بود دخترک سرش را بالا آورده بود و با تعجب نگاهش می کرد چشمانش راباریک کرد تا بهتر ببیند، صلیبی در لبه فنجان شناور بود . لبخندی زد وقتی نشانه ها را نمی دانی برای چه فال می گیری . پول را گذاشت روی میز ورفت. دخترک آهسته پشت سرش گفت :بد شانسی می آورد .
باران تندتر شده بود. شبیه خط های فیلم صامت بی وقفه می بارید . یقه بارانی اش را بالا کشید به زحمت سیگارش را گیراند . دود پک اول توی چشمش رفت و با پک دوم به سرفه افتاد .لعنتی ! هیچ وقت نتوانسته بود ایستاده سیگار بکشد .
پشت چراغ قرمز رفتگر غبار بد بویی را راه انداخته بود . روز اولی که می خواست گرد را روی مرده ها بریزد چشمش را بسته بود خیلی می ترسید ولی این اواخر برایش عادی شده بود نفر 52را نیشگون گرفته یا موهای آن دندان طلایی را نوازش کرده بود .
توی پیاده رو کودکی مشغول زمزمه کردن بود . «میشه دوباره بخونی می خوام صداتو ضبط کنم.» ببخشید آقا باید برم پیش دوستم .« لعنت به به این بچه ها که برن پیش دوستاشون »
دستکش صورتی کاموایی را از جیب بارانی اش بیرون آورد باید مال بچه کم سن و سالی باشد - آخر جای انگشت نداشت و یک تکه بود. – دود را روی دستکش پف کرد ببخش پسرم حواسم نبود . انگار واقعا کسی جلویش باشد . به ساعت نگاه کرد وقت زیادی نداشت . لباسش را تمیز کرد و به راه افتاد سیگار را گوشه لبش گذاشت .فندکش را پیدا نکرد سیگار فیلترش خیس خیس شده بود انداختش توی گودالی که رنگین کمان روغنی رویش بسته شده بود و با کفشش آن را له کرد. روغن روی کفش هایش دلمه بسته بود . کفشهایی که از کار ساختمانی قبلی به ارث برده بود . وحروف CATرویش داغ زده شده بود.
پنچ قدم دیگر مانده بود . دستش را توی جیبش کرد تا کارتش را درآورد . ولی او که کارت نداشت .
پله ها را یک در میان پایین رفت با عجله لباسهایش را پوشید کلاه سبز ، رو کش نایلونی کفش ،رو پوش سپید و پیش بند .دکمه ی قهوه جوش را هم زد . گرد را روی مرده پاشید و فرستادش توی حوضچه .این صدمی بود برگه مشخصات را خواند و چیزهایی را یادداشت کرد : مرد ، هیجده ساله ، پروژه مرگ درمانی
با خط خوش زیرش نوشت" تمام شد "
بیرون آمد و روی نیمکت نشست دفعه اول از دیدن ساختمان ذوق زده شده بود.
سه طبقه و آجری ساختمان بین سروها و تبریزی ها گم شده بود از دم در تا ورودی ساختمان را با رز و عشقه پر کرده بودند بید مجنون بزرگی که اطرافش راتوت فرنگی ها گرفته بودندهم در انتهای حیاط خود نمایی می کرد .
کارش تمام شده بود باید پیش رئیس می رفت . طبقه ی اول اتاق تشریح بود و پر از بوی فرمالین و گوگرد سمت راستش سطلها یی چیده شده بود که ترتیب سه تای اولش خوب یادش بود : قلب ، ریه و کبد در انتهای تاریک راهرو هم جسد تکه پاره ای بود که با پارچه لکه دار سفیدی آن را پوشانده بودند.
پله ها را آرام بالا رفت به پاگرد که رسید پنجره را باز کرد.چند نفس عمیق کشید. دستش را عقب برد تا به نرده ها تکیه بدهد به سرعت دستش را پس کشید و پله های گرانیتی را بالا رفت. دستانش هنوز سرد بودند .
طبقه ی آخر ساکت و غبار گرفته بود. میزهای سلطنتی عریض و شاخه های بامبو مثل علف هرز همه جا پخش بودند. نور نورگیر کمی فضا را روشن کرده بود ،ولی چیز زیادی معلوم نبود
به طرف در حرکت کرد.پلاک را عوض کرده بودند. یک پلاک بدون اسم که رویش نوشته شده بود "مدیر پروژه " انگشتش را به چوب گردوهایی که بوی روغن جلا می داد زد و وارد شد.
سلام صدمی هم تمام شد. دیگر باید بروم . مرد سبزه ی شیک پوشی که پشت میز نشسته بود . با بی اعتنایی خود نویسش را درآورد و مبلغی توی چک نوشت و امضا کرد .
با هیجان از اتاق بیرون آمد . یادش رفت در را ببندد . با عجله پله ها را طی کرد دور جسد چند دانشجو جمع شده بودند. آن یکی که تی شرت یاسی تنش بود خیلی ترسیده بود . لبخندی توی صورتش جا خوش کرد .
از کنار آلاچیق رد شد و به اتاقک رسید . هر بار که از پله ها پایین می آمد پر از گرد و غبار می شد چک را نگاه کرد- برق امید را ته چشمانش می شد خواند- به سمت پنجره چرخید به خانه ای فکر کرد که می توانست بخرد . دور مزرعه را هم حصار می کشید . تابستان گل و زمستان شبدر می کاشت . می توانست یک گله گوسفند هم بخرد .
داشت دیر می شد وسایلش را جمع کرد : مداد نرم ، دفترچه یادداشت آبی رنگ، قهوه جوش ، فنجان با آرم پروژه ، آرشیو مجله ها و پیش بند سلاخی
مولاژها را سر جایشان چید ورفت پشت آنها . «خدای من هوا آفتابی شده بهتر از این نمی شه. فکرش رو بکن توی جاده خاکی ساک به دست به طرف غروب حرکت کنی . اون هم وقتی کارت تموم شده.»
کت کتان و شلوار جین را از ساکش بیرون آورد کفشهای ورنی اش را هم پوشید .همه چیز برای تعطیلات اماده است : «من خوشبخت ترین آدم دنیام .»
«دیگه داشتم توی حوضچه خفه می شدم.» چک را برداشت و از در پشتی بیرون رفت .
آمبولانس رسیده بود. از نگهبان محل حادثه را پرسید . «چیزی شده» ،« مرگ مغزی کرده» ، مایع سبز رنگ را به مرد تزریق کرد. مرد دیگری که دورتر ایستاده بود خودکارش را چرخاند "اولین مورد رسمی مرگ درمانی " «مرد باید به خودت افتخار کنی.»
توی شیشه آمبولانس همه چیز به دنبال مرد کشیده می شد : ساختمان ، پروژه و مرده ها .
بید مجنون مثل تکه پارچه های آویزان به مترسک تکان می خورد، و باد توی تبریزی ها برای مردگانی که هرگز دفن نخواهند شد آواز خوانی می کرد.
برگه آخر دفترچه را کند و به جای آن نوشت مرد ، پنجاه و شش ساله ، مرگ طبیعی ویک علامت تعجب جلویش .در سطر آخر هم نوشت هوا آفتابیست.
مرد دستمالی که- سه گوشه اش پر از گل و بته بود و در گوشه دیگرش حرف اول اسمش حک شده بود – را در آورد و غبار کفشش را پاک کرد بند های ساک دستی را دور دستش پیچاند وحرکت کرد
به سمت غروب .
-----------------------------------
دل/تنگم؟
--------------------------------------
یک دسته کلاغ هم از او می ترسید
هر صبح هوای تازه را می گندید
این برگ سیاه بر زمین ماسیده
تنهایی کاج باغ را می فهمید
-------------------------------
بغضی که نرفت باز با گریه رسید
سردی نبودنی که با صبح دمید
یک شهر به دنبال صدایت گشتند
اوگمشده در .
.
.
.... میان این برف سپید
--------------------------------------------------------
پ.ن1:
چقدر بد است وقتی خوابیم ساعت بیدارند
بخشی از مطلبی که بعدتر ها می نویسمش اینجا(شاید)
پ.ن2 :
به عنوان پیشنهاد بخوانید شعرهای هستی مهرنیا را (مخصوصا چارپاره هایش) که من را از این روزها جدا کرد (هر چند کوتاه هر چند لحظه ای )
سید مهدی موسوی و وبلاگش دوباره برگشته اند ....http://bahal14.persianblog.ir/
تا دوباره..(ا) حﻤﺪ میرطاﻟﺒﮯ
بعد یک ماه آمده ام با ترانه، ابتدای سفرنامه ، غزل و رباعی ها .....
بخوانید
تقدیم به سحر بختیاری
که پس از خواندن چار پاره نذرش تمام این غزل آمد .
خسته ام خسته تر از اینده توی این روزهای تکراری
دوسه قطره به بغض من مانده توی کابوس های دیواری
پشت عکست سه ماه اینده رو به دیروزهای نافرجام
توی جیبم سه بطر اشکم بود دو سه ساعت به لحظه ی اعدام
توی چشمت دوید کودکی ام پشت لنز های تزئینی
تو مرا دست می تکان دادی روی فرشهای ماشینی
و دوباره مرا کسی می خواند مثل گنجشکهای یک صیاد
نه هجایی که بوی خون می داد زیر دستان بی حس جلاد
نه شبیه تر به ، به بو سه ی غیر .... در نظرهای ممتد همگان
طرح پژمرده ی غمی بودم قهوه ای تر زچرمی چمدان
بوی بی عاری طنابت بود گمشده لای حجم نگاه
با تف افتادم از لب تو دو سه قطره و بعد تنها آه
--------------------------
با احترام به سفر نامه دکتر سید مهدی موسوی
یاسی - خاﻛ... ﺴﺘﺮی
می نویسم یاسی، چون احساسم است . خاک ، چون بوی گامهایت را می دهد .و خاکستری تا خیال کسی را راحت کنم که می گفت : اگر تو همانی که .... این آدم سفر/نامه ....و دو باره می نویسم خاﻛ... ﺴﺘﺮی چون...چون... این دو تا را پر نمی کنم هرچند بگوﻳ (ﻲ)..ﻴﻨﺪ که مازوخیستم واین سه نقطه ها را هم می کند دلیلش روی خاکسترم دست می کشم و می نویسم این ها را :
تمام متن ها سورئال است بدون زﻣ(ﻣﻜ)..ﺎن
این سفرها شروع می شوداز:
ناکجایی« که می رود به خودم »
یزد
یزد طعم انارهای خونی را دارد . خون : واژه ی بزرگی است حجم گلو را پر می کند ناخن می کشد – شکل بغضی که بخواهی با دیازپام آرامش کنی -آخ ...هرچند در مهرگان دف بزنند و برقصانندت یا ...یا... نقطه چین می کنم ارجاعات برون متنی ام نیست نمی خواهم بگویم سه نقطه ها هم برای خودشان دنیایی دارند چیزی شبیه بادگیرها باید باشند تا سپید/ی کاغذی بینشان معلوم شودباید...
باد می آید گرم ،گرم حتی از لایه های ضد آفتاب و نقاب دودی ات رد می شود. می زند به صورتت زندگی را می گویم، که گاهی بد داغ می شود. فاصله هم بگیری باز می سوزی چه خوب چه بد هر رنگی که شعله داشته باشد. آبی که می شود..... صبر کن می شود را بردار اصلا از نو آبی است .... بدون ابر بدون لک - حتی بدون یک جوش – ولی شب ها چقدر بدرنگ می شود گاهی. سیاه سیاه ماه که نباشد انگار تمام دنیا عزادارت اند مهتاب هم که باشد ریگ توی چشمت می ریزد تازه اگر شانس بیاوری و قبل از آن عقربی نوشته ی پشت کامیونت نکند
اصلا شهر گرم بد است. باران ..... با گرمی می شود اما [با بی] بارانی نه!!
ابری هم نیست که به آن امید ببندی هر روز همان آفتاب ..آفتاب ..آفتاب کم و زیاد شدنش را بینشان –اگر فکر می کنی لازم...- بنویس
تازه دانه هایش که راه بیفتد می فهمی خنکی چه خوب است .-باد هم بیاید- بادی را می گویم که روی پوست عرق کرده ات بیاید و بنشیند (!) هرچند ریگ بیاورد هرچند سرو بکند
آب را گرفته اند و توی زمین کاشته اندش شبیه/تر به شادی که مردمش نا خودآگاه حبس میکنندش چیزی شبیه سرفه ای نابجا یا عطسه ای که ....
نقطه چین هم نگذارم گون نصف متن را می گیرد و چشم را ... با این همه وقتی می نشینی روی جاده ی خاکی و به اﻓﻘ../..ﻰ نگاه می کنی که هیچ وقت مسافری ندارد یا نَ/(ه)...ﺪاشته تازه می فهمی تنهایی یعنی چه تازه ...و این که دل/تنگم می کند و اشکهایم را آن جا که نباید پیدایشان ...می کنم «سراب ردپایی» که ... گذاشته ای یا جا مانده برایم با این همه به مهربانی ندیده اش می ارزد که با چادرهای سفید برزنتی اش ومی خواباند گرمایت را لای نخ های نساجی
این جاده بسته است با بغض کسی
صد سال نشسته است شاید برسی
یک یزد بدون او اتاقم شده است
در خاطره ام جای تو : نیمکت ...و کسی....
------------------------------------------------
منی که توی کابوست همیشه رد پا دارم
ولی امشب نمی خوام از چشات من چشم بردارم
تموم زندگیم اینه به یاد هر شبت مردن
همیشه گریه کردن با سکوت آخرت مردن
همین که جای پا دارم میون خاطرات دور
برام یه نور امید میون این همه هاشور
شبایی که تو خوابیدی منم آروم می میرم
تو رویات سایه می کارم در آغوشم نمی گیرم
توی شب نامه پیچیدم برات این بوی احساسو
تو آغوشم نشون کردم بجات من این همه یاسو
صدات آروم شده انگار تو کابوس تو تبدارم
تو چشمات خواب می ذارم من از رویات بیدارم
-------------------------
پاییز وزیده روی این آدمها
یک دسته کلاغ و سیم برق تنها
باران زده روی میشی چشمانم
با گمشده ای میان این آدمها
----------------------------
هی برف نشست آسمان سنگ شده
ابریست جهان بی تو یک رنگ شده
گنجشک نشسته روی دیوار شهر
شاید که دلت برای من تنگ شده
--------------------------------
باران زده روی پلک خیس بن بست
پاییز وزید و غربت شهر بد است
در دست تو ماند چتر خیسی از من
باران زده خاطرات من یادت هست ؟
---------------------------------
تو دست به دور قهوه ات با گرمی
با دست به من می دهی از خود سهمی
هرچند سکوت می کنی می دانم
احساس قشنگیست، مرا میفهمی !
--------------------------------
با بغض تمام جاده را از بر کن
پاییز بدون برگ را پر پر کن
هرچند محالست ولی تو این بار
این آدم بی خاطره را باور کن
می نویسم رویا بخوان کابوس
--------------------------------
تا دوباره..(ا)حﻤﺪ میرطاﻟﺒﮯ
| Design By : nightSelect.com |

