گنجشك هاي زنگ زده
آن قدرها هم حالم بدنیست که بگویم خوبم..............
آمده ام با یک داستانک و دو رباعی واره
رنگین کمان روغنی
از واگن که پیاده شد خط قرمز را گرفت و به سمت خروجی حرکت کرد . یک، دو،... نه تا !« یکی از پله ها کم شده دارم دیوونه میشم.» دستش را روی نرده ها چوبی مترو، که گرمای مطبوعی به او می داد گذاشت . به عکس روبرویش نگاه کرد. دخترک توی بغل مادرش آرام گرفته بود ، چشمان دخترک فقر و دستان مادر ترس از قاچاقچیان را فریاد می زد" عکس خبری سال" کمی پایین تر از این تیتر سفید، دو نوار آبی و نارنجی شبیه نوارروی واگن ها یی که بی اعتنا از کنارش رد می شدند کشیده شده بود
از پله ها بالا آمد پشت دستش رطوبت را حس می کرد. « کاش افتابی بود . خیلی بده وقتی میخوای کاری رو تموم کنی هوا بارونی باشه . خیلی بد »
زیپ ساک دستی اش را به آرامی باز کرد تا چترش را در آورد ولی به همان سرعت بستش .
کمی جلوی کافه مکث کرد . آگهی استخدام را این جا دیده بود. دو روز کار در هفته با حقوقی عجیب . وارد کافه شد و پشت بار نشست «کیک گردویی با قهوه بدون شیر بدون شکر» کافی من گفت : «مثل همیشه».از این کلمه متنفر بود آخر بدون شیر و شکر هر دفعه با دفعه قبل فرق داشت ولی مثل همیشه ، همیشه مثل خودش بود .
روی صندلی کناری دختر روی خودش خم شده بود. وداشت چیزی می نوشت احتمالا با نامزدش دعوا کرده بود . ول برای دعوا خیلی زود بود.قهوه ی تلخ را خورد هر کاری کرد نتوانست به کیک لب بزند مثل سنگ سفت بود دخترک سرش را بالا آورده بود و با تعجب نگاهش می کرد چشمانش راباریک کرد تا بهتر ببیند، صلیبی در لبه فنجان شناور بود . لبخندی زد وقتی نشانه ها را نمی دانی برای چه فال می گیری . پول را گذاشت روی میز ورفت. دخترک آهسته پشت سرش گفت :بد شانسی می آورد .
باران تندتر شده بود. شبیه خط های فیلم صامت بی وقفه می بارید . یقه بارانی اش را بالا کشید به زحمت سیگارش را گیراند . دود پک اول توی چشمش رفت و با پک دوم به سرفه افتاد .لعنتی ! هیچ وقت نتوانسته بود ایستاده سیگار بکشد .
پشت چراغ قرمز رفتگر غبار بد بویی را راه انداخته بود . روز اولی که می خواست گرد را روی مرده ها بریزد چشمش را بسته بود خیلی می ترسید ولی این اواخر برایش عادی شده بود نفر 52را نیشگون گرفته یا موهای آن دندان طلایی را نوازش کرده بود .
توی پیاده رو کودکی مشغول زمزمه کردن بود . «میشه دوباره بخونی می خوام صداتو ضبط کنم.» ببخشید آقا باید برم پیش دوستم .« لعنت به به این بچه ها که برن پیش دوستاشون »
دستکش صورتی کاموایی را از جیب بارانی اش بیرون آورد باید مال بچه کم سن و سالی باشد - آخر جای انگشت نداشت و یک تکه بود. – دود را روی دستکش پف کرد ببخش پسرم حواسم نبود . انگار واقعا کسی جلویش باشد . به ساعت نگاه کرد وقت زیادی نداشت . لباسش را تمیز کرد و به راه افتاد سیگار را گوشه لبش گذاشت .فندکش را پیدا نکرد سیگار فیلترش خیس خیس شده بود انداختش توی گودالی که رنگین کمان روغنی رویش بسته شده بود و با کفشش آن را له کرد. روغن روی کفش هایش دلمه بسته بود . کفشهایی که از کار ساختمانی قبلی به ارث برده بود . وحروف CATرویش داغ زده شده بود.
پنچ قدم دیگر مانده بود . دستش را توی جیبش کرد تا کارتش را درآورد . ولی او که کارت نداشت .
پله ها را یک در میان پایین رفت با عجله لباسهایش را پوشید کلاه سبز ، رو کش نایلونی کفش ،رو پوش سپید و پیش بند .دکمه ی قهوه جوش را هم زد . گرد را روی مرده پاشید و فرستادش توی حوضچه .این صدمی بود برگه مشخصات را خواند و چیزهایی را یادداشت کرد : مرد ، هیجده ساله ، پروژه مرگ درمانی
با خط خوش زیرش نوشت" تمام شد "
بیرون آمد و روی نیمکت نشست دفعه اول از دیدن ساختمان ذوق زده شده بود.
سه طبقه و آجری ساختمان بین سروها و تبریزی ها گم شده بود از دم در تا ورودی ساختمان را با رز و عشقه پر کرده بودند بید مجنون بزرگی که اطرافش راتوت فرنگی ها گرفته بودندهم در انتهای حیاط خود نمایی می کرد .
کارش تمام شده بود باید پیش رئیس می رفت . طبقه ی اول اتاق تشریح بود و پر از بوی فرمالین و گوگرد سمت راستش سطلها یی چیده شده بود که ترتیب سه تای اولش خوب یادش بود : قلب ، ریه و کبد در انتهای تاریک راهرو هم جسد تکه پاره ای بود که با پارچه لکه دار سفیدی آن را پوشانده بودند.
پله ها را آرام بالا رفت به پاگرد که رسید پنجره را باز کرد.چند نفس عمیق کشید. دستش را عقب برد تا به نرده ها تکیه بدهد به سرعت دستش را پس کشید و پله های گرانیتی را بالا رفت. دستانش هنوز سرد بودند .
طبقه ی آخر ساکت و غبار گرفته بود. میزهای سلطنتی عریض و شاخه های بامبو مثل علف هرز همه جا پخش بودند. نور نورگیر کمی فضا را روشن کرده بود ،ولی چیز زیادی معلوم نبود
به طرف در حرکت کرد.پلاک را عوض کرده بودند. یک پلاک بدون اسم که رویش نوشته شده بود "مدیر پروژه " انگشتش را به چوب گردوهایی که بوی روغن جلا می داد زد و وارد شد.
سلام صدمی هم تمام شد. دیگر باید بروم . مرد سبزه ی شیک پوشی که پشت میز نشسته بود . با بی اعتنایی خود نویسش را درآورد و مبلغی توی چک نوشت و امضا کرد .
با هیجان از اتاق بیرون آمد . یادش رفت در را ببندد . با عجله پله ها را طی کرد دور جسد چند دانشجو جمع شده بودند. آن یکی که تی شرت یاسی تنش بود خیلی ترسیده بود . لبخندی توی صورتش جا خوش کرد .
از کنار آلاچیق رد شد و به اتاقک رسید . هر بار که از پله ها پایین می آمد پر از گرد و غبار می شد چک را نگاه کرد- برق امید را ته چشمانش می شد خواند- به سمت پنجره چرخید به خانه ای فکر کرد که می توانست بخرد . دور مزرعه را هم حصار می کشید . تابستان گل و زمستان شبدر می کاشت . می توانست یک گله گوسفند هم بخرد .
داشت دیر می شد وسایلش را جمع کرد : مداد نرم ، دفترچه یادداشت آبی رنگ، قهوه جوش ، فنجان با آرم پروژه ، آرشیو مجله ها و پیش بند سلاخی
مولاژها را سر جایشان چید ورفت پشت آنها . «خدای من هوا آفتابی شده بهتر از این نمی شه. فکرش رو بکن توی جاده خاکی ساک به دست به طرف غروب حرکت کنی . اون هم وقتی کارت تموم شده.»
کت کتان و شلوار جین را از ساکش بیرون آورد کفشهای ورنی اش را هم پوشید .همه چیز برای تعطیلات اماده است : «من خوشبخت ترین آدم دنیام .»
«دیگه داشتم توی حوضچه خفه می شدم.» چک را برداشت و از در پشتی بیرون رفت .
آمبولانس رسیده بود. از نگهبان محل حادثه را پرسید . «چیزی شده» ،« مرگ مغزی کرده» ، مایع سبز رنگ را به مرد تزریق کرد. مرد دیگری که دورتر ایستاده بود خودکارش را چرخاند "اولین مورد رسمی مرگ درمانی " «مرد باید به خودت افتخار کنی.»
توی شیشه آمبولانس همه چیز به دنبال مرد کشیده می شد : ساختمان ، پروژه و مرده ها .
بید مجنون مثل تکه پارچه های آویزان به مترسک تکان می خورد، و باد توی تبریزی ها برای مردگانی که هرگز دفن نخواهند شد آواز خوانی می کرد.
برگه آخر دفترچه را کند و به جای آن نوشت مرد ، پنجاه و شش ساله ، مرگ طبیعی ویک علامت تعجب جلویش .در سطر آخر هم نوشت هوا آفتابیست.
مرد دستمالی که- سه گوشه اش پر از گل و بته بود و در گوشه دیگرش حرف اول اسمش حک شده بود – را در آورد و غبار کفشش را پاک کرد بند های ساک دستی را دور دستش پیچاند وحرکت کرد
به سمت غروب .
-----------------------------------
دل/تنگم؟
--------------------------------------
یک دسته کلاغ هم از او می ترسید
هر صبح هوای تازه را می گندید
این برگ سیاه بر زمین ماسیده
تنهایی کاج باغ را می فهمید
-------------------------------
بغضی که نرفت باز با گریه رسید
سردی نبودنی که با صبح دمید
یک شهر به دنبال صدایت گشتند
اوگمشده در .
.
.
.... میان این برف سپید
--------------------------------------------------------
پ.ن1:
چقدر بد است وقتی خوابیم ساعت بیدارند
بخشی از مطلبی که بعدتر ها می نویسمش اینجا(شاید)
پ.ن2 :
به عنوان پیشنهاد بخوانید شعرهای هستی مهرنیا را (مخصوصا چارپاره هایش) که من را از این روزها جدا کرد (هر چند کوتاه هر چند لحظه ای )
سید مهدی موسوی و وبلاگش دوباره برگشته اند ....http://bahal14.persianblog.ir/
تا دوباره..(ا) حﻤﺪ میرطاﻟﺒﮯ
بعد یک ماه آمده ام با ترانه، ابتدای سفرنامه ، غزل و رباعی ها .....
بخوانید
تقدیم به سحر بختیاری
که پس از خواندن چار پاره نذرش تمام این غزل آمد .
خسته ام خسته تر از اینده توی این روزهای تکراری
دوسه قطره به بغض من مانده توی کابوس های دیواری
پشت عکست سه ماه اینده رو به دیروزهای نافرجام
توی جیبم سه بطر اشکم بود دو سه ساعت به لحظه ی اعدام
توی چشمت دوید کودکی ام پشت لنز های تزئینی
تو مرا دست می تکان دادی روی فرشهای ماشینی
و دوباره مرا کسی می خواند مثل گنجشکهای یک صیاد
نه هجایی که بوی خون می داد زیر دستان بی حس جلاد
نه شبیه تر به ، به بو سه ی غیر .... در نظرهای ممتد همگان
طرح پژمرده ی غمی بودم قهوه ای تر زچرمی چمدان
بوی بی عاری طنابت بود گمشده لای حجم نگاه
با تف افتادم از لب تو دو سه قطره و بعد تنها آه
--------------------------
با احترام به سفر نامه دکتر سید مهدی موسوی
یاسی - خاﻛ... ﺴﺘﺮی
می نویسم یاسی، چون احساسم است . خاک ، چون بوی گامهایت را می دهد .و خاکستری تا خیال کسی را راحت کنم که می گفت : اگر تو همانی که .... این آدم سفر/نامه ....و دو باره می نویسم خاﻛ... ﺴﺘﺮی چون...چون... این دو تا را پر نمی کنم هرچند بگوﻳ (ﻲ)..ﻴﻨﺪ که مازوخیستم واین سه نقطه ها را هم می کند دلیلش روی خاکسترم دست می کشم و می نویسم این ها را :
تمام متن ها سورئال است بدون زﻣ(ﻣﻜ)..ﺎن
این سفرها شروع می شوداز:
ناکجایی« که می رود به خودم »
یزد
یزد طعم انارهای خونی را دارد . خون : واژه ی بزرگی است حجم گلو را پر می کند ناخن می کشد – شکل بغضی که بخواهی با دیازپام آرامش کنی -آخ ...هرچند در مهرگان دف بزنند و برقصانندت یا ...یا... نقطه چین می کنم ارجاعات برون متنی ام نیست نمی خواهم بگویم سه نقطه ها هم برای خودشان دنیایی دارند چیزی شبیه بادگیرها باید باشند تا سپید/ی کاغذی بینشان معلوم شودباید...
باد می آید گرم ،گرم حتی از لایه های ضد آفتاب و نقاب دودی ات رد می شود. می زند به صورتت زندگی را می گویم، که گاهی بد داغ می شود. فاصله هم بگیری باز می سوزی چه خوب چه بد هر رنگی که شعله داشته باشد. آبی که می شود..... صبر کن می شود را بردار اصلا از نو آبی است .... بدون ابر بدون لک - حتی بدون یک جوش – ولی شب ها چقدر بدرنگ می شود گاهی. سیاه سیاه ماه که نباشد انگار تمام دنیا عزادارت اند مهتاب هم که باشد ریگ توی چشمت می ریزد تازه اگر شانس بیاوری و قبل از آن عقربی نوشته ی پشت کامیونت نکند
اصلا شهر گرم بد است. باران ..... با گرمی می شود اما [با بی] بارانی نه!!
ابری هم نیست که به آن امید ببندی هر روز همان آفتاب ..آفتاب ..آفتاب کم و زیاد شدنش را بینشان –اگر فکر می کنی لازم...- بنویس
تازه دانه هایش که راه بیفتد می فهمی خنکی چه خوب است .-باد هم بیاید- بادی را می گویم که روی پوست عرق کرده ات بیاید و بنشیند (!) هرچند ریگ بیاورد هرچند سرو بکند
آب را گرفته اند و توی زمین کاشته اندش شبیه/تر به شادی که مردمش نا خودآگاه حبس میکنندش چیزی شبیه سرفه ای نابجا یا عطسه ای که ....
نقطه چین هم نگذارم گون نصف متن را می گیرد و چشم را ... با این همه وقتی می نشینی روی جاده ی خاکی و به اﻓﻘ../..ﻰ نگاه می کنی که هیچ وقت مسافری ندارد یا نَ/(ه)...ﺪاشته تازه می فهمی تنهایی یعنی چه تازه ...و این که دل/تنگم می کند و اشکهایم را آن جا که نباید پیدایشان ...می کنم «سراب ردپایی» که ... گذاشته ای یا جا مانده برایم با این همه به مهربانی ندیده اش می ارزد که با چادرهای سفید برزنتی اش ومی خواباند گرمایت را لای نخ های نساجی
این جاده بسته است با بغض کسی
صد سال نشسته است شاید برسی
یک یزد بدون او اتاقم شده است
در خاطره ام جای تو : نیمکت ...و کسی....
------------------------------------------------
منی که توی کابوست همیشه رد پا دارم
ولی امشب نمی خوام از چشات من چشم بردارم
تموم زندگیم اینه به یاد هر شبت مردن
همیشه گریه کردن با سکوت آخرت مردن
همین که جای پا دارم میون خاطرات دور
برام یه نور امید میون این همه هاشور
شبایی که تو خوابیدی منم آروم می میرم
تو رویات سایه می کارم در آغوشم نمی گیرم
توی شب نامه پیچیدم برات این بوی احساسو
تو آغوشم نشون کردم بجات من این همه یاسو
صدات آروم شده انگار تو کابوس تو تبدارم
تو چشمات خواب می ذارم من از رویات بیدارم
-------------------------
پاییز وزیده روی این آدمها
یک دسته کلاغ و سیم برق تنها
باران زده روی میشی چشمانم
با گمشده ای میان این آدمها
----------------------------
هی برف نشست آسمان سنگ شده
ابریست جهان بی تو یک رنگ شده
گنجشک نشسته روی دیوار شهر
شاید که دلت برای من تنگ شده
--------------------------------
باران زده روی پلک خیس بن بست
پاییز وزید و غربت شهر بد است
در دست تو ماند چتر خیسی از من
باران زده خاطرات من یادت هست ؟
---------------------------------
تو دست به دور قهوه ات با گرمی
با دست به من می دهی از خود سهمی
هرچند سکوت می کنی می دانم
احساس قشنگیست، مرا میفهمی !
--------------------------------
با بغض تمام جاده را از بر کن
پاییز بدون برگ را پر پر کن
هرچند محالست ولی تو این بار
این آدم بی خاطره را باور کن
می نویسم رویا بخوان کابوس
--------------------------------
تا دوباره..(ا)حﻤﺪ میرطاﻟﺒﮯ
شما
لای حرفهات نقطه چین شده ام
شکل محسوس مین شده ام
در سرت بایگانی و حالا
میم و آ متصل به شین شده ام
------------------------------
پ.ن 1: شادی یعنی دستت را قلاب کنی دور فنجان سرامیکی قهوه و از گرمی اش دستت بسوزد
پ.ن 2: راستی مهدی موسوی دوباره برگشته باحرفها و شعرهاش و البته با شروعی تلخ
جدایی
حالا برو تو به دنبال دیگری
پیگیر هرزه نگاهای سر سری
حالا برو ته کفش تو قلب من
یک قلب کهنه ی همرنگ پادری
----------------------------------
فال
عاشق نه کبوتر قدیمی توام
از کودکی من یار صمیمی توام
قلبی ته قهوه ات شناور گشته
بد یمنی فنجان صلیبی تو ام
----------------------
دوستی که به اسم مستعار داری نظر میدی
این میل منه هرچی میخوای رو اونجا بفرس و جوابتو بگیر
ahmad.mirtalebi@yahoo.com
خاطره
انگشت میان دود و خاکستر زد
غمبار سکوت در گلو پرپر زد
کف بر لب موجهای دریا ماسید
یک خاطره باز در هوایش پر زد
-----------------------------------
بعد از من
تو واژه ی سست میشوی بعد از من
یک نامه که پست می شوی بعد از من
یکبار میان بادها گم شوی و....
حرفی که ...نگفت می شوی بعد از من
---------------------------------
به مهدی بردبار
شب ناله های مرد با جان ماه تار
هم چون شهاب خسته – خارج از مدار
خاکستری شده رنگین کمان صبح
آی ای روایت باران بیا ببار
----------------------------------
خاطره٢
ساکی که پر از باطله های یک مرد
لب بر لب او فاصله های یک مرد
معکوس زنی میان قاب عینک
او رفته ،نرو ...خاطره های یک مرد
پ.ن : مدیری را تنها نگذارید همین الان برین سرکوچه و قهوه تلخ را بگیرید
آزادی..........
با بغض دو میخ سرد روی دیوار گذاشت
عکسی که به جای آن قلمکار گذاشت
با دست غبار روی عکس را بو کردو....
آهی که میان ناله ی تار گذاشت ......
یک عشق کهنه که در حال ساخت بود
در شکل فاجعه مشغول تاخت بود
تیشه به پای آشیل خورد لعنتی
آه مردی که زندگیش باخت باخت بود
---------------------------------------------
پ.ن : چهل سالگی را دیدم و اشک ریختم
پ.ن ٢: این بخش از آهنگ داریوش تو سرم داره تکرار می شه
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی
تقدیم به محسن خدایار عزیز و نشریه اش "سنگ صبور"
روبان مشکی درد روی قاب های حضور
میان بغض سکوتت فلاشهای عبور
نشانه ی تردید روی چند شنبه تقویم
جای خالی تو روبروی سنگ صبور
آوای هق هق مردی که زار زار
روحی گرفته تر از مه هزار بار
یک کوپه خالی ویک ساک خاطره
فریاد مرد و قطار :آی روزگار ....
------------------------------------------------
پ.ن : یه هفته هس که کارم شده رباعی و شعر کوتاه حالش بود بقیه اش رو هم میذارم
بای تا های
| Design By : nightSelect.com |

