گنجشك هاي زنگ زده


من احمقم,خرم,روانیم,اما تو خوب باش...

 

از آخرای دبیرستان هرچی تست بود کردن تو حلقمون هرچی خوشی داشتیم گرفتن تا بتونیم بیایم دانشگاه . ولی هیشکی نگفت اگه اومدیم دانشگاه و بلد نبودیم زندگی کنیم چی ؟

 

ما می توانستیم بی شک روزی اما

امروز هم آیا دوباره می توانیم؟

 حسین منزوی 

 

نگام میفته به مانیتور بغلی هردوتامون داریم "غزل پست مدرن" می خونیم . بلند می شیم . شروع می کنیم به حرف زدن از پست مدرن, از خودمون, از شعر, از دانشگاه  وبعد شماره های هم رو می گیریم

دلم این روزا برا افشین حیدری تنگ شده. الان تنها کسی هستم که صبح های غمگین سه شنبه غزل پست مدرن میخونم توی تنهایی سایت دانشگاه

 

 پابه پای شب تو گریه کند

اتوبان شهید بابایی

هشتصد اسم توی گوشی توست

تا بفهمی چقدر تنهایی

منصوره لمسو

 

هنوزم بادبادکامون لب بومه .......

پوریا میررکنی چند روزی بود این مصرعو تکرار می کرد شبش که برگشتم خونه تو اهنگام دنبالش گشتم

نمیدونم به کجا ولی به جایی میبردم که هم دوسش دارم و هم متنفرم ازش 

یه جور خلا حسی بهم میده خالی از هر حسی

 دلم برا انجمن تنگه با بچه هایی که ادبیات درد و دغدغه اس براشون

 

یک چای نیم خورده ، کمی صبح روی میز

یک بچه سوسک جای کسی روبه روی من

پریسا کاوسی

 

مهدی موسوی مینویسه تو حکم سه نفره گیر افتاده ولی هفت تایی بالا رفتن دامنه اش ... دکتر شاید هفت دست رو گرفتی . (خیلی مسخره اس) ولی امیدوار باش .

 

می میرم از اندوه این بی سرزمین مردن؛

ایران من طاقت بیاور؛باز ایران باش...

بهار حق شناس

 

واما شعر...

 

به عنوان تکلیف کارگاه فاطمه اختصاری

 

این روزها سر میشود طاقت بیاور

سیگار و بغض و اشکهایت را بیاور

 

کز کرده تنهاییت در آغوش چمدان

وا شد به رویت یک دریچه رو به زندان

 

هل می دهی با خاطراتت کودکت را

او پاک میکرد اشکهای عینکت را

 

یعنی برم بالا مامانم دیده میشه ؟

با اشک می خندی و میگی آره میشه !

 

شایستی رفته پشت اون کوهااای قصه

اونوخ یه دیو گنده مامانم رو بسه 

 

آرام از عرض تو رد می شد خیابان

بابا بگو که مامی برمیگرده الان

 

می لغزی از کف پوشهای لیز خانه

 به روزهای خسته ی بی مادرانه

 

آرام می بغضی میان جیغ هایش

اورفته, اورفته نبرده ردپایش

 

1

صبح ها 

روزنامه به دست 

 از مسیر هیشه می آید

و شبها

 با عینک کائوچویی اش 

پیپ می کشد

 و به مرگ مولف فکر می کند...

 صندلی لهستانی انتشارات

2

ارام گام بر می دارد

- با کتانی ها ی مشکی-

 پشت ردیف کاجها

 

 قبل از هم آغوشی

 بالهایش را جدا کن

 فرشته را که خوب اخته کردی

 پرهایش را

 توی بالشت بگذار

 

 کابوسهای این عصر

 تمامی ندارد

3

هویج را که برداری

نه دماغی برای اسفند می ماند

 و نه دلی برای آدم برفی

 

 و روسیاهیش

 می ماند به...

... مرغ های شکم پر

4

نه طعم رضایت

 و نه بوی اشک دارد

این سکوت

بهتیست

که ویرگول بین نامهامان آن را می فهمد

 

و...

با کنت های قرمز من دود میشود

از خاطرات رنگی این بچه گرگها

تو فکر میکنی به همان روزها که تف

شد زندگیت به صورت آدم بزرگها

تا دوباره...

 

  

۱۳٩٠/۱/۳٠ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | احمد میرطالبی | نظرات () |
Design By : nightSelect.com